تبليغاتX
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
 

سلام

با کمی اشعار شل سیلوراستاینی چطورید؟

قالب : شل سیلوراستاینی

شاعر : رویا (خواهر سارا)

خواننده : دوستان گل اینترنتی

 

 

تنوع

 

چرا هميشه بايد اينجوري باشه؟چرا نمي شه دوره زمونه عوض شه

 

 و بشه کاراي ديگه کرد؟

 

چرا هميشه آب بايد مايع باشه؟، يا آفتاب گرم؟، يا يه تيکه يخ سرد؟

 

بيا بريم يه دنياي ديگه بسازيم تا توي اون،

 

يه آبشار نوشابه از دل خاک بياد بيرون.

 

اينجوري بهتره، تنوع ايجاد مي شه،

 

حتي ممکنه باعث کسب و کار بشه.

 

اگه بتونيم يخ هاي داغ بفروشيم،

 

هيشکي نمي تونه بگه کوشيم؟

 

چون تو سيل جمعيت آدمايي که امضا مي خوان،

 

براي بهتر ديده شدن روي يه دوشيم،

 

اونوقت ديگه نبايد کفش بپوشيم،

 

تا لباس اوني که رو دوششيم،

 

کثيف بشه و ما شرمنده بشيم.

 

اگه حاضري بيا بريم يه دنيا بسازيم که توش،

 

از گربه هاي کفش پوشيده تا سگ هاي کلاه پوش،

 

از اسباي پنج پا تا بزغاله هاي با روپوش،

 

جمع کنيم و بياريم بريزيم توش.

 

آخه ما از بي تنوعي مرديم بابا!

 

چون يکي نيست برسه به داد ماها،

 

مي ريم يه همچين دنيايي مي سازيم تا توي اون،

 

کيف کنيم و بتونيم بگيم آخ جون.

 

ولي يه مشکلي پيش مياد و اونم اينه که،

 

تنوع اين دنيا هم يه روزي مي پوکه.

 

و ما بايد بريم دنبال يه دنياي متنوع ديگه،

 

تا توي اون...

قرص بقا

 

يه رو رفتم تو بقالي،

 

يارو داد مي زد: بيا دارم چيزاي عالي.

 

از آب پرتقال تا کرکاي قالي.

 

بهش گفتم ببخشيد آقا،

 

شما دارين قرص بقا؟

 

نگاهي انداخت بهم چپ چپ ،

 

بعد زد روي ميزش: تپ تپ.

 

که آهاي شاگرد وراج،

 

اينقدر نده پاي تلفن باج،

 

بيا بده به اين آقا،

 

يه بسته قرص بقا.

 

بعد رو کرد به من و پرسيد:

 

اين قرصا رو واسه کي مي خواستيد؟

 

گفتم واسه خودم،

 

چون قرصاي قبليمو گم کردم،

 

آخه مي دونيد من بايد تا ابد زنده بمونم،

 

تا بتونم آخرشو بدونم.

 

که آخر دنيا چي مي شه؟ آيا واقعا خورشيد کوچيک مي شه؟

 

داشتم با اون يارو حرف مي زدم که شاگرده،

 

اومد و گفت که قرصا رو تموم کرده.

 

چون کساي ديگه اي بودن که به جاي من،

 

مي خواستن تا ابد زنده بمونن.

 

اونوقت من موندم و يه شخصيت ضايع.

 

از ضايعي داشتم آب مي شدم، يعني مايع.

 

که اي بابا به من نيومده تا ابد زنده بمونم،

 

من همين فردا مي ميرم ، خودم مي دونم.

 

چون بايد کارنامه مو براي بابام بخونم.

 

اونوقت بايد دودستي بچسبم به جونم،

 

که تا ابد که نه، تا هفته ي ديگه زنده بمونم.

 

آدامس بادکنکي

 

از يه مغازه تو همين نزديکي

 

خريدم يه آدامس بادکنکي

 

روش نوشته بود: "خطرناک؛

 

مخصوص آدماي چالاک،

 

که مي تونن تو موقعيت اظطراري،

 

خودشونو نجات بدن و بشن فراري"

 

اون موقع منظورشو نفهميدم

 

موقعيت اظطراري کجا بايد مي ديدم؟

 

برا همين شک نکردم و خريدمش زود

 

(راستش رو بخواين قيمتش خيلي گرون بود)

 

با خوشحالي رفتم پيش دوستم

 

تا بهش پز بدم با آدامسم

 

بهش گفتم ببين من چي خريدم

 

و آدامسم رو گذاشتم تو دهنم و جويدم.

 

و بعد از چندتا گاز زدن توي اون دميدم.

 

اون موقع بود که موقعيت اظطراري رو ديدم.

 

ولي ديگه خيلي دير شده بود؛ اينو بعدا فهميدم.

 

چون با دميدن توي اون آدامس

 

يکدفعه در اومدم به حالت بالانس

 

با اون بادکنک گنده ي جلو دهنم

 

ناگهان ديدم که دور از زمينم.

 

دوستم از ترسش فرار کرد

 

و قلب من پر شد از درد

 

چون تو اون ارتفاع صد چارکي

 

هيشکي نبود جز من و آدامس بادکنکي

 

برا همين دل رو زدم به دريا

 

سوزني درآوردم به تيزي نيش مالاريا

 

فرو کردمش توي بادکنک

 

و افتادم پايين با فرياد کمک

 

محکم خوردم به زمين جلوي مغازه

 

آقاهه اومد بيرون و گفت شانس آوردي پسر جون، تازه

 

تو اولين نفري هستي که سالم موندي؛

 

راستشو بگو، آدامس به اين جالبي کجا ديدي؟

 

مي خواي يه دونه ديگه بهت بدم؟

 

لازم نيست پول بدي، به عنوان کادو بهت مي دم.

 

منم که ديدم اوضاع چه شکليه

 

فرار کردم و گفتم اين چه آدميه؟

 

اون موقع بود که تصميم گرفتم

 

آدامس بادکنکي رو بذارم کنار، پس رفتم؛

 

 و يه آدامس معمولي گرفتم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:24 توسط سارا |

 

وجودم؛ ادامه ام؛ همه شده پاسخ جدی به این سوال!

اگر من مسلمانم؛ من به قدرت لایزال الهی تکیه کرده ام؛ چرا آنکه منظم است، آنکه موفق است، آنکه نتایج تلاشش را می بیند کس دیگریست؟!

مگر نه اینست که اسلام دستور دنیای ما هم هست؟ پس چرا آنکس که در این دنیا می تازد من مسلمان نیستم، دیگریست؟!

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:45 توسط سارا |

 

عشق بود، حسرت عقل را داشتم. عقل آمد، عشق رفت، حسرت عشق را دارم. اما این بار از دستش نخواهم داد...

 

 

در حسینیه ی شیراز حادثه ای عظیم به وقوع پیوست...

پارسال مردی به همراه عروسش به خانه ی بخت می رفتند.

میان راه اذان دادند.

مرد ماشین را کنار زد و به نماز ایستاد.

امروز آن مرد سر تا پایش در این حادثه سوخته است.

چه می توانم بگویم که از هرم آتش عشق هم می هراسم، چه رسد به خود آتش عشق...

 

 

این همه تلاش می کنم، وقت می گذارم، برنامه می چینم تا درس بخوانم، فعالیت کنم، کارهای بزرگ

انجام دهم، "برای خودم کسی بشوم"!

بعد می گویم خدا چرا از من آن نگاه عاشقانه را گرفته ای؟...

کاش می فهمیدم چقدر سوالم قدرنشناسانه است!

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 17:35 توسط سارا |

 

 دعایی که در ابتدای سال می خوام به درگاه خدا داشته باشم...

خداوندا در این سالی که نام آن را شکوفایی و نوآوری گذاشته اند من از تو موفقیت نمی خواهم بلکه آنچه می خواهم دلی بزرگ است که قوتش معرفت تو باشد...

چراکه هرچه بیشتر موفقیت های صوری بخواهم پایانی برای آن نخواهد بود و مرا سیراب نخواهد ساخت، اما دل بزرگ نه تنها هماره ناب ترین ها را می طلبد، موفقیت ها هم خودشان به سمت آن جاری می شوند... 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:13 توسط سارا |

 

در این روزهای آغازین سال همراه با زیبایی بی حد و حصر بهار مطالب بسیار زیبایی زینت بخش مغز کج و کوله ی من شد که نه تنها وجودم در زیبایی بهار به وجد آمد بلکه درونم هم در زیبایی این ناخنکها به دریای معرفت به رقص مستانه ای در آمد!

و اما ۲ مورد از اونها :

۱) ما آدما بعضی وقتا راجع به یه چیز فکر می کنیم همینه و لاغیر! و اصلا به ذهنمون نمی رسه که غیر از این هم می تونه باشه اما اونی که بتونه حقیقتی که فکر می کنه همینه رو وجه دیگه اش رو ببینه، نمی تونم توصیف کنم در چه دنیای وسیعی رو به خودش باز کرده!...

۲) چقدر زیبا می شه حسی چون "خواستن داشته های دیگران" و حتی نه به بدی حسادت، بلکه فقط خواستن آن برای خود را با سهیم شدن در خوشحالی دیگران به زیبایی "بی نیازی" تبدیل نمود!    و این از اون تبدیل هایی است که ما خودمون درش هیچ نقشی نداریم برای همین انقدر عجیب زیباست!

 خوشحال می شم شما هم از زیبایی ذهن های بهاریتان با ما در میان بگذارید!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 21:46 توسط سارا |

 

بابابزرگ خونه تنها مونده بود. همه برای عید رفته بودن مسافرت. بابابزرگ دلش شور خونه رو می زد.

کتاب می خوند که صدایی ازطبقه ی بالا شنید! رفت ببینه چه خبره. افغانیا تو خونه روبرویی مشغول بودن و بابا بزرگ میترسید کسی رفته باشه طبقه ی بالا. بابابزرگ رفت تا تو حموم طبقه ی بالا که خونه ی پسرش بود سرک  بکشه... که  در حموم بسته شد!

و اونجا بود که بابابزرگ دید حموم دستگیره نداره! ساعت 10:30 صبح روز دوم فروردین 87 بود.

 

 

بابابزرگ نگاهی به در انداخت. چارچوب در به سمت بیرون بود و در به هیچ عنوان با لگد باز نمی شد.

بابابزرگ تلفن رو با خودش تا طبقه ی بالا هم آورده بود اما داخل حموم دیگه نیاورده بود.

حالا بابابزرگ باید چی کار می کرد؟ اما بابابزرگ تسلیم نشده بود! سبد رو پر از رخت چرک کرد تا محکم بشه یه لگن روش بشکه ی آب روش تا خودشو بکشه بالا و به پنجره برسونه...

 

 

ساعت 17:00 (5 بعدازظهر) بود که ما همین طوری برای احوال پرسی با بابابزرگ تماس گرفتیم. بابابزرگ گوشیو برداشت...

و ما رفتیم خونه ی بابابزرگ ...

بله بابابزرگ بعد از هفت، هشت ساعت تلاش خودشو از تو پنجره ی حموم بیرون کشیده بود!

 

 

اون موقع بود که من از همیشه بیشتر به بابابزرگ قهرمانم افتخار کردم!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 9:45 توسط سارا |

 

    روزی روزگاری دختری بود که تنها زندگی می کرد. تنهای تنها تو یه خونه که از همه جا دور بود و دختر، سکوت وجودش را فرا گرفته بود.

به آسمان نگاه می کرد، زیبا بود، اما زیبایی آسمان برایش کافی نبود. توی حیاط مورچه ها را تماشا می کرد، اما دیدن مورچه ها برایش کافی نبود.

در آن سکوت وجودش هیجانی را حس می کردکه برایش مبهم بود.

صبح که می شد، خورشید خانم نورش را بر دستان دخترک می انداخت و دستان دخترک گرم می شد و می اندیشید چرا این نور باید دست من را گرم کند؟

چرا از یک سوراخ کوچولو (چشمانش) می توانم دنیا را ببینم؟

و هزاران چرای دیگر...

روزها و شب ها به سراغش می آمد و دخترک را سکوت و سوال هایش احاطه کرده بودند...

دخترک وقتی در سکوتش فرو می رفت احساس می کردتنها نیست اما نمی دانست غیر خودش چه کسی را با خود دارد.

نه قبلی داشت، نه بعدی. دخترک تنها حال را به همراه داشت.

چیزی یاد نگرفته بود. تنها معلوماتش آنچه بود که به چشم می دید و با دست و پا لمس می کرد و ...

یک روز دخترک از همه ی چیزهای تکراری اطرافش خسته شد و تصمیم گرفت کمی آنطرفتر برود.

به راه افتاد.

کمی که رفت دوباره به خانه اش رسید! برایش عجیب بود! از سمت دیگر رفت و باز هم به خانه اش رسید!

آری! دخترک در یک کره ی کوچک زندگی می کردکه تنها او و خانه اش و طبیعت اطرفش در آن بودند و آسمانی که بالای سرش بود...

نمی دانست چه بر سرش آمده است؟ چه باید بکند؟!

باید چه کار می کرد؟

دیگر نتوانست، اشکش در آمد!

گریه کرد و گریه کرد... آخر دلش پر از غصه شده بود... از این هه تنهایی...

احساس می کرد هیچ چیز وجود ندارد که به خاطرش زندگی کند!...

آنقدر گریه کرد که دلش از هرچه غصه بود خالی شد و احساس کرد دلش گرم شده است...

اما این بار انگار آنکه را که غیر از خودش در وجودش احساس کرده بود، واضح تر می دید!

دلش خواست او را بغل کند!

ناگهان خود را در آغوش موجودی مهربان دید، که با دستانش اشکهای او را پاک می کرد و به گونه هایش بوسه می زد. از او پرسید : تو کی هستی؟

جواب داد : مادر!

دخترک تکرار کرد : مادر!

و در دلش شادی بی اندازه ای جوشید!

انگار باز هم آن کسی را که در وجودش بود واضح تر ی می دید...

دلش می خواست باز هم از او چیزی بخواهد! آخه بار قبل که خواسته بود، خیلی خوشحال شده بود!

پس باز هم خواست و خواست و خواست ...

به یکباره، کره ای بزرگ با انبوهی از آدمها، خانه ها، درختان، ستارگان و ... پدید آمدند!!

دخترک دیگر در یک کره ی کوچک تنها نبود! حالا دیگر همه چیز بود! همه چیز!

اما می دونید چی شده بود؟

بله، دخترک بدجوری به اونی که در دلش بود علاقه پیدا کرده بود!

اون یه مادر فرستاده بود تا اشکهای دخترک رو پاک کنه...

یه عالم آدم فرستاده بود تا اونو از تنهایی در بیاره...

یه کره ی بزرگ فرستاده بود تا جای کافی برای زندگی داشته باشه...

و هزاران هزار چیز دیگه...

اون از تو دل دخترک بهش نگاه کرده بود و همه چیز بهش داده بود... اما دخترک دیگه اون همه چیز رو نمی خواست، این بار دخترک از اونی که تو دلش بود خودش رو می خواست!

چون از همه مهربون تر بود و از همه بیشتر دوسش داشت، چون...، چون...، اما دخترک دیگه فکرش نمی رسید که چرا اونو می خواد، اینو می دونست که فقط فقط اونو می خواد!

اون وقت بود که دختر قصه ی ما دو تا بال قشنگ مثل پروانه ها در آورد و پر کشید تو آسمونا...

همه ی اونایی که روی کره زندگی می کردن نفهمیدن چی شد که به وجود اومدن اما دخترک از اون بالا، تو بغل مهربون ترینش، شب و روز، کره و آدماشو نگاه می کرد...

و هر از گاهی که یه آدم تو سکوتش، تو تنهاییش، با دلی پر از غصه به آسمون نگاه می کرد، دخترک براش یه چشمک می زد

و اون آدم نگاهش تو نگاه دخترک می افتاد و همه ی غصه هاش تموم می شد...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 16:25 توسط سارا |

 

من خیلی ترسو هستم...

خیلی وقتا می دونم باید چیزی رو کنار بذارم تا دریایی از اونایی که همیشه حسرتشو دارم برام باز بشه

اما در کمال حماقت کنار نمی ذارم......


 پیدا شدن عیوب آدم بر آدم و ناراحت شدن سر دونه دونشون آدمو حرکتی می ده که قطعا از حرکت

 نکردن و به طبع نشناختن و غصه نخوردن بهتره

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 18:24 توسط سارا |

 

 

بابا امروز مي گفتن برام ميلي اومد از يکي از دوستان نزديکم! که من در کنيا هستم و دزد جيبم

را زده و همه چيزم را برده است!! به سختي تونستم به شما ميل بزنم که اگر بتونيد برام پول

بفرستيد...!

 بابا هم نگران؛ زنگ زده بودن به طرف!

 حالا طرف کجا؟  تهران!

پس جريان چيه؟   هيچي، براي اون بنده ي خدا(دوست بابا) ميلي اومده بوده از طرف

 

Yahoo administratorکه "فرصت استفاد ي شما از ميلتون به اتمام رسيده اگر مايل

 

به ادامه استفاده هستيد اين فرم رو پر کنيد."  (که پسورد هم قسمتي از فرم ارائه شده بوده) و

 

طرف هم که مورد مشکوکي به نظرش نيومده بوده پر کرده  و ميلش افتاده بود دست اون يارو!؛

 

 اونم با ميل دوست بابا ميل زده بوده به بابا که من گير افتادم پول مي خوام!!!

 

دوباره چند روز بعد؛ يکي ديگه از دوستان بابا ميل زده تو هتل همه چيمو زدن از تو کامپيوتر لابي

 

به سختی با شما تماس گرفتم ، مي توني پول بفرستي؟... ...

 

حالا غرض از اين داستان عجيب(!) اينکه مراقب باشيد بلايي که به سر اين 2 نفر اومده و

 

ميلشون رو از دست دادن بر سر شما هم نياد

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 16:37 توسط سارا |

 

    به زندگی با دید مثبت نگاه کنید  :

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ششم اسفند 1386ساعت 11:56 توسط سارا |

 

لذت بخش ترین لحظه زمانیست که

                                               در کنار آنچه همیشه از آن می ترسیدی

                                                       

                                                               خوشحال سپری کنی!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 10:23 توسط سارا |

 

    تا حالا وسط شهر مرغ دریایی ندیده بودم....

 

 

        اما این بار وقتی باران آمد...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 13:5 توسط سارا |

 

تورقی بر نهج البلاغه می کردم... این چند جملات قصار بدجوری سحرانگیز بودن، و حالا اینجا آوردم تا شما هم لذت ببرید...

" دلها را هواییست و روی آوردنی و پشت کردنی، پس دلها را آنگاه به کار گیرید که خواهان است و روی در کار، چه دل اگر به ناخواه به کاری وادار شود، کور گردد."

                                                                                               حکمت ۱۹۳

" به سخنی که از دهان کسی برآید، گمان بد بردنت نشاید، چند که توانی آن را به نیک برگردانی."

                                                                                               حکمت ۳۶۰

"آنکه پی چاره های گوناگون تازد، چاره جویی کار او را نسازد."

                                                                                              حکمت ۴۰۳

"آمیزگاری با مردمان، ایمنیست از گزند آنان."

                                                                                              حکمت ۴۰۱

"خدای سبحان را از فسخ شدن تصمیمها و گشوده شدن گره ها شناختم."

                                                                                             

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 19:47 توسط سارا |

 

نغمه ی عزیزم!

سپاسگزارم از توجهت و حیرانم از این همه گل بودن دلت برای من! چرا می گویم گل؟ چراکه بیشتر آدمها دلهاشون غنچه ست و آدم نمی تونه اون عمق رو ببینه، اما دل تو برای من چون گلی شکفته ست که همه چیزش برای من نمایان است انگار چیزی برای گفتن و حتی نگاه نمانده باشد...

نغمه ی عزیز، من دلم می خواست این سوال که از نظر من خیلی مهمه، هممونو، همه ی دوستان این کلبه ی درویشی رو ببره به یه جایی که ابرهای "پاسخ" آماده برای باریدن باشند... و تو چه زیبا این بار ما را در خانه ای مهمان کردی که سقف نداشت و بارانت به جانمان طراوت داد، کاش بقیه ی دوستان هم عقاید خود را با تفصیل بیشتر بگویند تا نه تنها من حیران، بلکه بقیه هم از عقیده هایی که هرکدام سالها رویشان فکر شده است استفاده ببرند...

در مورد وبلاگ مریم هم باز برایم این همه یک دلی جالب است که وقتی خوندم نمی دونستم زیباتر از این هم می شد نوشت و می شد انتخاب نمود (اگه به نظرات مریم نگاه کرده باشی اون همه حیرتم معلومه و نوشته های عرفان نظرآهاری...!)

و اما در پاسخ:

 
نمی دونم چرا راه بین شک و یقین انقدر زیاده... شاید برای همینه که یقین انقدر ارزشمنده!... و شاید آدمی که در شکه می ارزه چون به چیز اشتباهی مطمئن نیست... اما باید نهایت این شک یقین باشه و راه فهمیدن نزدیک شدن به یقین درست حرارتیه که هرلحظه تو وجود آدم بیشتر می شه! ...و چیزی که تازگیا فهمیدم و همه عمرم بهش بسته ست اینه که "وظیفه ی ما به دست آوردن نیست بلکه طلبی خالصانه ست!" اون وقت اونه که می ده به ما چیزیو که ما اگه می خواستیم خودمون به دستش بیاریم همه عمرمون فقط سر یکیش می رفت... آدما این روزا تو اثبات بودن حتی به خودشون حسابی درگیرن، در حالیکه هرکه فارق تر داراتر...
یادمه بچه بودم از همه بیشتر خوشحال بودم ، هروقت گیری پیدا می کردم می گفتم خدا و اونوقت بود که همه چی داشتم اصلا انگار هیچی قادر به گیر انداختنم نباشه!... اما هرچی بزرگتر شدم بیشتر خواستم خودی نشون بدم و هرچی بیشتر تلاش کردم بیشتر کنف شدم، حتی پیش خودم... و حالا انگار دارم از بچگیا درس می گیرم.. تو خط خودش باش همه چی ردیفه، ردیفه ردیف!

                                        

                                                       آنجایی که قطرات باران بر پوستتان طراوت بکارد...

 


یه بنده خدایی امروز می گفت، بچه ها باید ادامه تحصیل بدن، تا مدرکی بر تواناییهاشون در دستشون باشه.

و این حرف می تونست اون احساس درونی منو که پاسخ مثبت به این حرف می ده زنده بکنه!

اینکه تو درس ، تو نشون دادن بلد بودن سخت ترین چیزها، بترکونی!!

اما یک سخن و بالاتر از سخن( که نمی دونم اسمش رو چی می شه گذاشت) بالای این سخن هست ،

که انگار در جامعه رنگ و بویی نداره، حتی برای خود من! (طوری که بتونه منو کامل از بله گفتن به منتها

الیه نمایاندن تواناییها و هوش بالا و پیچیده بکنه و خودش افسار دلم رو به دست بگیره!)

و اون از نوع همون آینده نگری اون بنده ی خدایی هست که می گفتم.

ایشون می گفت: "۲۰ سال بعد نگاه می کنی، می بینی اگه ادامه تحصیل داده بودی چه جایگاه بهتری

داشتی!"

و این یکی می گه : "به پایان عمر نگاه کن! آیا اون مغز پیچیده، اون تاپ بودن علمی، اون اختراعات و

اکتشافات بی مانند،... اون موقع هم به قوت خودش باقیه؟!! اگه نه... مگر غیر از بیهودگی ست انرژی را

صرفا صرف این قسم مسیرها کردن!!"

اما انگار رنگ این گونه تفاخرات انسان فریب از دل من هم دست بردار نیست!...

و هنوز این سوال به شکلهای مختلف می آید و می رود : آِیا به راستی این همه عالم بودن، دانشمند

بودن، مغز پیچیده داشتن هم نعمتی از نعمات دنیاست که با آن قرار است انسان آزمایش پس بدهد،

 مثل تمام جاه و مقامی که برخی دیگر را می رباید، این هم وسیله ایست برای آزمایش، البته برای

انسانهایی قرار داده شده است که فرهیخته ترند؟!!... 

آیا به راستی دانشمندی که مدارج علمی بالایی را طی کرده است و مغزش به سخت ترین فرمولهای

جهان و کهکشان و ... می کشد، از دختر ساده ای که دلش را پاکیزه و پر عشق نگه داشته است، می

تواند پایین تر باشد؟!... چطور باید باور کرد؟!...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 8:57 توسط سارا |

 

هیئت اینترنتی محبان حسین (ع) 

                                          

    "شام غریبان"

 

نمي دونم چرا، اما دلم مي خواد کوتاه بگم! :

 

حسين رفت.

 

زينب ماند.

 

بچه هاي حسين ماندند، بي پدر.

 

و زينب ماند با بچه هاي بي پدر حسين!

 

حسين رفت، آنها که با او رفتند پر کشيدند.

 

زينب ماند و داغ غم برادر.

 

زينب ماند و مويه هاي غريبانه ي کودکان.

 

زينب نامت بر زبان آورم، کوه خجالت زده مي شود!

 

طاقتتان زينبي!

 

التماس دعا!

 

 

 

 

     فردا شب مهمانمان باشيد :         آقای محمدمهدی اسلامی

 


 

"کل يوم عاشورا و کل ارض کربلا"

 

 

"همه جا کربلاست و هر زمان عاشورا به پاست"

 

 

هر لحظه درونمان لشکر يزيد و حسين است که در مقابل همند

 

و غير از اين دويي وجود ندارد : حسين مظهر حق و يزيد مظهر باطل!

 

ماييم که انتخاب مي کنيم از لشکر حسين باشيم يا يزيد

 

هر لحظه، لحظه انتخاب مي کنيم و اگر انتخابمان حسيني نباشد، در لشکر يزيديم

 

                                               آيا وحشتناک نيست يزيدي بودن؟!

 

حسين فرمود : حق همان مشيت الهي است!

 

مايي که از مشيت الهي در انتخابمان سر باز مي زنيم، يزيدي هستيم يا حسيني؟!

 

يا حسين! در اين محرم خريدارمان باش و حسينيمان نگه دار