تبليغاتX
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

سلطان غم...... مادر...........

+ نوشته شده در جمعه سی و یکم فروردین 1386ساعت 22:7 توسط سارا |

من چرا هستم؟!... چي کاره ام؟!...

 

چقدر از آدماي روي اين زمين، جواب اين سوالاشون رو مي دونن؟؟...

 

نه!... نه اينکه بدونن : من بايد در جامعه مفيد باشم، درس بخونم، از اسلام دفاع

 

کنم...

 

يا بگن ما مسلمونيم! کارايي که خدا گفته مي کنيم... تمام اين سختي هاي دنيا رو به

 

جون مي خريم و اون دنيامون پس ديگه بهشته... ديگه نگوووو.... وضعمون توپه!!!

 

من هيچ کدوم از اين جواب ها رو قبول ندارم!

 

کدومشون علت واقعي بودنشون رو مي دونن؟؟ کدومشون؟؟

 

آخه من که نيومدم ندونسته برم!! اصلا کجا برم؟ اصلا کي، کي منو آورد؟ هموني که از

 

رگ گردن بهم نزديکتره؟ هموني که شيشه رو در بغل سنگ نگه مي داره؟ همون که

 

حسين رو آفريده؟!!!!؟!!!! هموني که شهداي ما به عشق حسينش مردونه جنگيدن....

 

اونايي که نمي دونن تا کي مي خوان ندونن؟ اگه سخته، چرا ازشون انتظار داري

 

بدونن؟.....

 

انگار يکي منو گرفته باشه و خفم بکنه...

 

آخه خدا... من به اميد توام آخه....

 

آخه خدا... آخه من که جاهلم....

 

آخه خدا... آخه عزيز... اخه بزرگ.... آخه چرا؟.... تا کي؟.....

 

تورو مي خوام.... قلبم تنگه......

 

حرم مي خوام سرمو بذارم روش، آروم بشم... همه ي اشکاي دلمو خالي کنم و دلم

 

خوش باشه....  من بدم... من دورم... اما سرم رو زريه عشقمه و ازش مي خوام...

 

من لايق گرفتن نيستم ولي اون که بزرگواره و مي ده.... دلم تنگ شده....

 

من رو قلبم، سنگ قبر دنياست... من مي ترسم از خواستن پوچ و کم دنيا...

 

من ديگه نمي تونم با پستونک دنيا آروم بشم... من فقط خودتو مي خوام....

 

تو که داري اينو مي بيني... توکه بنده ات رو خودت خلق کردي... مي دونم رهاش

 

نکردي... بذار دستتو ببينم.. بذار دلم به جاي اين همه چيز که دورم رو گرفته به تو خوش

 

باشه........

 

من دلم مي خواد سنگيني هاي دلم رو فقط رو دوش خودت بذارم... خدا... مهربون...

 

عزيز... عظيم... دانا... توانا... ستار... غفار... بخشنده... کجايي؟   کوشي؟ مي خوام

 

لمست کنم...

 

دلم ديگه از بازيچه هاي دنيا به ستوه اومده...

 

آخه تا کي به بازي هاش مشغول بودن؟ تا کي خوشحال و ناراحت شدن؟ تا کي خوش

 

بودن و گشتن و خنديدن؟ تا کي غصه خوردن و دمق بودن و پکر بودن؟ ... دلم آزادي از

 

اين دنيا رو مي خواد... دلم پرواز تو آسمون خود خودتو مي خواد... فقط تو رو مي خواد...

 

ديگه با هيچ چيز غير از خودت آروم نمي شم... ... ... هيچ... ... ... ... ...

 

من مي دونم داري مي شنوي پس...

 

خدا... خدا... دوستت دارم... آخه خوبي... آخه مي فهمم داري به حرفام گوش مي ديو

 

خورده خورده از بارم سبک مي کني... و رو دوش خودت مي ذاري...

 

                                                                           خدا...

 

                                                                               حالا يه کم بهترم...

 

                                                                    سارا (بهار 86 – ساعت 11:30 )

 

Just for Maryam…

 

در خواب زندگی کتاب گذشته ام را باز کردم وروز های سپری شده عمرم را برگ برگ مرور کردم به

 

هر روزی که نگاه میکردم در کنارش دو جفت جای پا بود یکی مال من و یکی مال خدا.

اما میدیدم که در کنار بعضی برگها فقط یک جای پا هست. نگاه کردم .همه سخترین روز های زندگی ام

 

بودند.روزهایی همراه با تلخی ها ،ترس ها،دردها، بیچارگی ها.با ناراحتی به خدا گفتم :روز اول تو به من

 

قول دادی که هیچگاه من را تنها نمیگذاری هیچگاه من را به حال خود رها نمی کنی با این اعتماد

 

پذیرفتم که زندگی کنم.

چگونه چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی مرا با رنجها مصیبت ها دردمندی ها تنها رها می کنی ؟

 

چگونه؟

خداوند مهربانانه لبخندی به من زد و گفت :فرزندم من به تو قول داده بودم که همراهت خواهم

 

بوددر شب و روز در تلخی ها و شادی هادر گرفتاری و خوشبختی من به قول خود وفا کردم هرگز تو را

 

تنها نگذاشتم هرگزتورا رها نکردم حتی برای لحظه ای ! ان جای پا که درروز ها ی تلخ می بینی ،جای

 

پای من است وقتی تو را به دوش کشیده بودم . . .

جلوتر میرفتم وروزهای سپری شده ام را میدیدم خاطرات خوب ،خاطرات بد،زیبایی

 

ها،لبخندها،شیرینیها،مصیبت ها.........همه و همه را مید یدم. . .

 

                                                                      از طرف فاطمه ی عزیزم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم فروردین 1386ساعت 1:31 توسط سارا |

بچه ها جون فکر می کردم این عکس حجیم باشه و دانلود نشه ولی شد!!....

این حرم حضرت عباس هست..............................

ایشالا قسمت تک تکتون بشه.................... خیلی عالیه.............. خیلی.....................

 قبل از اینکه بریم کربلا تو نجف که بودیم...... تو صحن حرم امام علی که نشسته بودیم و به گنبد

طلاشون زل زده بودیم..... یه مداح داشت با سوز بلند بلند از طرف همه با آقا حرف می زد......

می گفت : هروقت می خواییم پاشیم می گیم یا علی........

کارمون گیر می کنه می گیم یا علی......

می خواییم یه چیز سنگین بلند کنیم می گیم یا علی.......

اما وقتی که امام علی داشتن حضرت فاطمه رو می ذاشتن تو قبر.................

می دونید چی گفتن.........................................

..................................................................................  یا زینب!.........

و صحن حرم امام علی بود که غرق سکوت و اشک شد..............

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 22:26 توسط سارا |

 

عشق ایستادن زیر باران و خیس شدن با هم نیست......

 

عشق آن است که یکی برای دیگری چتری شود.....

 

و او هرگز نداند چرا خیس نشد.........

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 17:11 توسط سارا |

خنده‌ها هم ديجيتالي...!

 

April 8, 2007

 

كاريكاتور تلفن همراه

 

محمود شهرياري اثر برگزيده :

oghab-zarrin.jpg


 

From golagha’s website

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 16:38 توسط سارا |

 

 به تصاویر زیر به دقت نگاه کنید.
از این تصاویر برای تعیین سطح اضطرابی که یک نفر می‌تواند کنترل کند استفاده می‌شود.
     
 




 
     
   هر چه تصاویر آهسته‌تر حرکت کنند، به معنی توانایی بهتر شما در کنترل اضطراب است.
مجرمان این تصاویر را در حال چرخیدن می‌بینند در حالی که به چشم سالمندان و کودکان، ثابت می‌آید.
کلکی در کار نیست! اگر باور نمی‌کنید آنها را چاپ کنید تا مطمئن شوید که تصاویر بی‌حرکتی هستند ....
دوباره به آنها نگاه کنید و سطح اضطراب خود را بسنجید ...
 
   
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 12:55 توسط سارا |

 

http://www.ravanyar.com/FunnyTests/picture/direction/default.asp

بچه ها جون سلام!

این سایت رو حتما چک کنید!

مطمئنم خوشتون می یاد!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 12:36 توسط سارا |

 

بچه هاجون این خیلی معصوم بود گذاشتم یه کم اینجا راه بره..........

 

The second one is just for Sadi!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 11:0 توسط سارا |

 

تاجر و ماهی گیر

 

یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.

از ماهی گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟

ماهی گیر: مدت خیلی کم.

تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟

ماهی گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.

تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می کنی؟

ماهی گیر: تا دیر وقت می خوابم. یه کم ماهی گیری میکنم. با بچه ها بازی میکنم بعد میرم
توی دهکده و با دوستان شروع می کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.

تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی گیری کنی.
اون وقت می تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با در آمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می کنی. اون وقت یک عالمه قایق برای ماهی گیری داری.

ماهی گیر: خوب بعدش چی؟

تاجر: به جای اینکه ماهی ها رو به واسطه بفروشی اونا رو مستقیما به مشتری ها میدی و برای خودت کار و بار درست می کنی ، بعدش کارخونه راه می اندازی و به تولیداتش نظارت میکنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می کنی و می روی مکزیکو سیتی
بعد از اون هم لوس آنجلس و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم تری می زنی...

ماهی گیر: این کار چقدر طول می کشه؟

تاجر: پانزده تا بیست سال

ماهی گیر: اما بعدش چی آقا؟

تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی، این کار میلیون ها دلار برای عایدی داره.

ماهی گیر: میلیون ها دلار، خوب بعدش چی؟

تاجر: اون وقت باز نشسته می شی، می ری یه دهکده ساحلی کوچیک، جایی که می تونی تا دیر وقت بخوابی، یه کم ماهی گیری کنی، با بچه هات بازی کنی، بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 10:15 توسط سارا |

    

 

به این تصویر یه چند لحظه نگاه کنید.....

شما از این تصویر خوشتون می یاد؟..؟..

فکر می کنم خیلی ها خوششون بیاد.....

خیلی ها خوششون می یادو یه نگاهی بهش می اندازن و رد می شن.....

ولی به نظر من می شه رو این عکس بیشتر از این ها مکث کردو اندیشید.....

می دونید چرا از این عکس خوشتون می یاد؟...

من فکر می کنم به خاطر این باشه که همه چیز در این تصویر سعی شده مطابق سلیقه ی روز و بسیار شیک چیده بشه، با وسایلی که از تکنولوژی بالا برخورداره...

و ما چرا می پسندیم چون از تکنولوژی خوشمون می یاد!!

از دیدن و داشتن وسایل کلاس بالا لذت می بریم و هر روز دوست داریم از آنچه بروز است مطلع بشیم و در حد امکانمون تهیه اش کنیم....

ما اینها رو می پسندیم چون کمال گراییم!!!....

از هرچیزی بهترینشو خوشمون می یاد.....

آیا اگر هر روز علم پیشرفت بکنه و وسایل ما مجهزتر بشن این به سمتی میره که تشنگی ما رو برای خواستن بهترینها در دنیایی که باورش داریم برطرف کنه؟؟؟

 یعنی بالاخره یک روزی می رسه که تشنگی ما در زمینه ی بهترین خواهی، کمال گرایی برطرف بشه و ما یه آخیش بتونیم بگیم؟؟؟.......

مسلما نه! چون انتهایی برای ما وجود نداره و ما همین طور بهترو بهترو می خواییم ....

ولی هر چی فکر میکنم می بینم هیچ کدوم از اینا که همه در پیشرفت اون تلاش میکنن و زندگی می کنن و تونسته دنبال کردن همینا تو زندگی راضیشون کنه، نمی تونه یک آدم رو با اون درون  ویژه ش  راضی کنه!!!................

اونی که هست اینه که......

به دنبال یک صدایی از درونم هستم که داره می گه : آیا کسی هست منو یاری کنه؟؟"

یا به دنبال علت این مناظر اعجاب انگیز تو مستند 5 ....

یا نگاهی به اندازه ی چند دقیقه به دستانم که چه طور به وجود آمده است....

نمی دانم اونا چه طور بدون اندیشیدن به همه ی اینها می توانند روز به روز به دنبال موبایلهای کوچکتر، تکنولوژی برتر، قدرت بالاتر و هزاران چیز دیگرباشند.....

و این در حالی است که می تونم لحظه شماری کنم برای زمانی که از عمق وجودم احساس کنم در برابر آفریدگار نه تنها جسمم، بلکه آفریدگار فکر و قلب و دلم، کسی نیستم و مثل کودکی باشم که با انگشتش چیز خوبی رو...... شاید عشق رو..... لمس می کنه....

آخر این همه تلاش چیست؟.... آخرش  مردن؟.... و اگر خیلی عالی بوده باشم ماندن نامی نکو..... آیا این کافیست؟...... همین؟؟؟...... من نمی دانم به راستی نمی دانم!

از در سوال وارد این نجوا شده ام! من هم برایم این سوال است؟..... می توان بدون هدفی بی نهایت که شایسته ی انسانی باقی باشد تلاش کرد...... کاش کمی بیشتر می دانستم..... کاش مرا به خاطر این حرف هایم دیوانه و علاف نمی پنداشتند.... بگذار بپندارند اما ای کاش از میان این همه کسی پاسخی برای من پیدا می کرد؟؟؟....

البته در آخر گفته باشم این دید بدی نسبت به این عکس بود.....

می شه این طوری هم نگاه کرد که پشت این صندلی بشینی و فکر کنی و خلق کنی و با اون چیزی که اعتقاد داری درسته دنیایی رو زیرو رو کنی.............

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 1:14 توسط سارا |

+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم فروردین 1386ساعت 0:23 توسط سارا |

ظهر عاشورا را به یاد آر .......................

 

و بعد از آن عصر عاشورا........................................................

 

که انگار وجودت می خواهد از غم از هم پاره شود....................

 

تمام شد! همه چیز....................

 

 

                          همه چیز......................

 

                                          همه چیز....................

 

و تو دلت به چه خوش باشد ؟؟؟............

 

                         شاید

 

                                تنها

 

                                       به ایستادگی زینب!

 

حرارت ظهر عاشورا،

 

 تشنگی لبهای رزمندگان،

 

 لبخند لبهاشان،

 

 و به کار گرفتن تمام انرزیشان!!....

 

این همه حرارت را تحمل کردن............

 

  تشنگی را به جان خریدن..................

 

ماندن و جنگیدن و خندان بودن این اصحاب از برای چیست؟

 

 مگر چه می بینند که ایستادگی می کنند و مرگ و نیستی برایشان در غیر از این است؟..............

 

 شاید عشقی آنان را آنچنان در خود ذوب کرده که نمی فهمند، اصلا نمی خواهند بفهمند چه بهشان

 

می گذرد! دلشان می خواهد با عشقشان خوش باشند و تنهایشان بگذارند............................

 

شاید کسی دوستشان داشته است و آنچنان این علاقه بی تابشان کرده که هیچ غیر از محبت او نمی

 

بینند...................

 

شاید پروانه شده اند به دور شمع......................

 

شاید دیگر هیچ صدایی جز سکوت سنگینی درونشان نمی شنوند! شاید جلویشان به جای میدان

 

جنگ چیز دیگر می بینند...............................

 

شاید آنقدر حرارت این عشق بالاست که حرم آفتاب در برابرش هیچ است......................

 

پشت سر هم می شتابند!

 

می شتابند تا در برابر چشمان معشوقشان پرپرشوند و لذت پروانه ای را ببرند که در شمعش می

 

سوزد و هرچه بیشتر به علاقه ای، به صدایی که از او شنیده اند دامن بزنند......................

 

می شتابند............  چراکه اگر نشتابند، آفتابشان جلوی چشمانشان غروب می کند !...

 

و انگاه این اصحاب بی آفتاب، غصه بنیانشان را در هم خواهد شکست...............

 

می شتابند تا جا نمانند!............ تا شاهد غروب آفتاب نباشند!........... تا آنی باشند که لحظه ای

 

بیشتر آفتابش را از غروب نگه داشته است.....................

 

اینها چیزی دیده اند! صدایی شنیده اند! صدایی که از آنها یاری خواسته است

 

                                                           "و هل من ناصر ینصرنی"...............

 

طلب یاری از زبان معشوق!

 

مگر بالاتر از این هم برای وجودی سوخته از عشق، می تواند باشد؟؟؟.........................

 

و حال تو ای سارا در همان سرزمین، در کنار حرم همان محبوب و همان اصحاب، زیر آفتاب

 

داغ نشسته ای.......................

 

آمده ای تا بدانی چه طور تیغه های داغ آفتاب و خنجر، برایشان مبدل به گلهای عشق مقصود

 

گشت؟؟.....................

 

به این عشق آمده ای تا دلت را به دل آنها پیوند دهی، تا بوی گل از دلهاشان استشمام کنی...........

 

و امید به آن داری که این عطر، این صدا، این منظره، این اعتقاد، تا ابدیت دلت را عطرآگین و

 

دلنوا و دل انگیز گرداند...............

 

و از آن معشوق،

 

از اویی که بی دریغ از همه یاری خواست، تا یاریشان دهد،

 

غیر از لطف و بخشش و بزرگی ممکن نیست............

 

هموست که دلی را که به عشق او آمده عطرآگین فرماید و گوشی را که در آن طنین "آیا کسی

 

هست مرا یاری کند" موج می زند را دست یاری دهد و با خود به گلستان همیشگی خویش

 

بیاورد...............

 

و اینک فرزندش امام ماست! و در انتظار ماست تا آمادگی حضورش را پیدا کنیم،

 

تا بیابیم علت ایستادگی اصحاب حسین را.......

 

                                                           و عاشقی را در درگاه عاشقانش بیاموزیم!

 

به امید آن روز که منتقم خونش زمین را از عدل و دلهامان را از عشق حضورش پر کند.........

 

 

 

                                                 "و این طالب بدم المقتول به کربلا"؟؟................

 

 

                                                                               قربان شما

 

                                                                 نماز جمعه روز 10 فروردین 86

 

                                                                     صحن حرم امام حسین (ع)

+ نوشته شده در شنبه هجدهم فروردین 1386ساعت 23:31 توسط سارا |

 
Image and video hosting by TinyPic