vrey intersetnig raed
Aoccdrnig to a rscheearch at an Elingsh uinervtisy, it deosn't mttaer in waht oredr the ltteers in a wrod are, the olny iprmoetnt tihng is taht frist and lsat ltteer is at the rghit pclae. The rset can be a toatl mses and you can sitll raed it wouthit porbelm. Tihs is bcuseae we do not raed ervey lteter by it slef but the wrod as a wlohe
دیشب سر شام، مامان یک کار جالب کردن!
و اون به میون کشیدن سوالاتی چنین بود :
رفتارهای خوب و بد شما چیست.
اگر ... بکنید عصبانی می شوید.
اگر ... بکنید، زندگی زیباست.
اگر ... بکنید آشفته می شوید.
شاید بارها و بارها این سوالات را در ذهنتان مرور کرده باشید، اما در میان گذاشتن آن در
یک جمع، چیز دیگریست!
مامان هر سوال را که مطرح می کردند، راجع به یکی از اعضای خانواده بقیه نظر می دادند!
اگر نکته ی خوبی بود، تاثیر مثبتی روی طرف می گذاشت و اگر نکته ی منفیی بود، طرف را
در فکر فرو می برد که آیا این قضاوت صحیح است؟ آیا به راستی من این چنینم؟ اگر هستم
چرا؟ چگونه می توان آن را برطرف کرد؟...
و این باعث شده بود به جای اینکه از درون قضاوت شویم، کسی از بیرون ما را قضاوت
کند تا دستمان بیاید قضیه هر کدام از ما از چه قرار است!
شما هم اگر امتحان نکرده اید امتحان کنید و لذت آن را بچشید!
|
وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم .
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید
ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند
که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم
روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت
چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش
دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم
و رفتم رویش ایستادم تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود
گفتم اطلاعات لطفآ صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات انگشتم درد گرفته .... حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد پرسید مامانت خانه نیست ؟ گفتم که هیچکس خانه نیست پرسید خونریزی داری ؟ جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟ گفتم که می توانم درش را باز کنم صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم
و او بود که به من گفت آمازون کجاست .
سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت
که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم
و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد
که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند
و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟ فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ،
چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم .
دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که
تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ،
خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم .
در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد
که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود
که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ،
هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم :
اطلاعات لطفآ ! صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟ سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم
که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟ گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟
هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم .
پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم پرسید : دوستش هستید ؟ گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد
چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت :
صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند :
به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند ... خودش منظورم را می فهمد |
از سایت خانم رحیمی پور دیدن فرمایید :
http://www.nrpour.blogfa.com
بدجوری روحتان را تلطیف خواهد داد...
در دنیایی که ما در اون زندگی می کنیم کار این مرد ( به ادامه ی مطلب مراجعه
فرمایید ) چه مفهومی می تونه داشته باشه جز
اتلاف عمر....
چرا نمی ره دنبال کار خودش، پیشرفت خودش...
چرا نمی ره وقتشو رو چیزی بذاره که در ازاش چیزی دستشو بگیره.....
برای چی اومده وقتشو برای مادر پیری گذاشته که مراقبت ازش این همه زحمت داره
و پیشرفتی برای این مرد تو دنیای امروز رقم نمی زنه....
چی اندیشه کرده که اومده و با صبر مراقب مادر پیرش شده...
کسی دیگه قدرت درک این علاقه و صبر و ... رو داره؟..... نمی دونم....
فقط می دونم یکی با بهترین موقعیتهای کاری، علمی،... اگه هنوز دلش رو از دست
نداشته باشه به حال این مرد غبطه می خوره...
شده از يکي بدت بياد و صفت يا صفات اون تو رو آزار بده؟ تو اون شرايط چي کار
مي کني؟ تحملش می کنی؟ جوابشو می دی؟
يه راه حل جالب از يک دوست براي مشکلي که ممکنه براي همه پيش بياد :
وقتي از دست صفت کسي خيلي ناراحتي و اون آدم خيلي تو را آزار مي ده، ناخودآگاه
دلت مي خواد ازش بدت بياد هرچند مجبوري با او در ارتباط باشي!
اما اين راه حلش نيست!
راه اينه که اون آدم رو با شرايطي که داره بپذيري، تا بتوني دوستش داشته باشي!
اون زمان به خاطر جاذبه ای که بینتون پیش میاد، مي توني اثري که لازمه روش بذاري!
و حالا اون چيزي که تو رو آزار مي داد شده موقعيتي که نه تنها تو رو عذاب نمي ده
بلکه زمينه اي براي برطرف شدن صفت بد اون طرفه!
حتي برعکس هم، که صفت بدي که خودمون داريم اين طوري درست بشه!
تا حالا به گوشواره های درختا نگاه کرده بودید چقد قشنگن؟!!

2 پدیده ی فیزیکی با هم !! : رعدوبرق و رنگین کمان!!!

