مي خوام براتون از دياپازون بگم. . .
مي دونيد که دياپازون چه طور کار مي کنه؟ . . .
وقتي يکي از دياپازونها در نوسان باشه، در دياپازون ديگه اگه شرايط به گونه اي باشه كه
بسامدش با اون اولي يکي بشه، ديگري هم به نوسان در مي ياد...
حال به قلبتان رجوع کنيد...
زماني که آواي خوشي را مي شنويد، حتي شايد کلمات را ندانيد اما، همراه با آن زمزمه مي کنيد...
بسامد آن آوا با دياپازون قلب شما يکي شده و آن را به نوسان واداشته است. . .
ممنونم از اويي که با قلبش برايم اين موضوع را تعريف کرد
و مرا غرق در لذت نمود. . .
آخه خيلي كثيف شده بودم . . .
براي اينكه طرف مقابلتان را ارزيابي كنيد، گذاشتن اين كلاه ها بر سرتان را امتحان كنيد :
كلاه سفيد : خنثي ( اطلاعات)
كلاه زرد : خوش بيني (نكات مثبت)
كلاه سياه : بدبيني
كلاه قرمز : هيجان و احساس
كلاه سبز : خلاقيت، نگاه جديد، جور ديگر ديدن
كلاه آبي : كل نگر (جمع بندي)
CONFIDENCE
1Day all villagers decided to pray for rain
On the day of prayer all people gathered & only one boy
come with umbrella. THAT’S CONFIDENCE
TRUST
Trust should be like feeling of a 1 year old baby, when you
throw him in the air, he laughs
Because he know you will catch him
HOPE
Every night we go to bed, have no assurance to get up alive in
the next morning
But still we have many plans for coming day
KEEP CONFIDENCE, TRUST IN GOD AND NEVER LOSE
HOPE
علم بهترست یا ثروت ؟ ! ؟ ؟ ! ! . . . .
![]()
وقتي که تو اوجم.. تو ارتفاعم.. بالاي برجي بلند... يا در يک هواپيما، مخصوصا زماني
که مي خواد اوج بگيره با اينکه سوار برساخته ي دست بشرم، بدجوري دلم از خدا پر مي شه
تا حدي که دلم مي خواد با اشک خالي بشم...
اين هم تصويري از اثر عشق الهي بر قلب آدميان، آنهايي که مي خواهند با ذره ذره پر شدن از
اين زيبايي ها پيدا کنند گمشده شان را...
حتما فبلا هم این ۴ بیت رو خوندید.. قبول دارید هربار که خونده می شه یک تاثیر عمیق روی آدم می
ذاره... به نظر من اونهایی که این شعرها رو می گن از قدرت ماورایی برخوردارن!...
آن كس كه نداند و نداند كه نداند
در جهل مركب ابدالدهر بماند
آن كس كه بداند و نداند كه بداند
بيدارش نماييد كه در خواب نماند
آن كس كه نداند و بداند كه نداند
لنگان خرك خويش به مقصد برساند
آن كس كه بداند و بداند كه بداند
اسب ظفر از گنبد گردون برهاند
خواستم خودم چيزي بنويسم... وقتي ديدم اين مناجات هست ديگر نتوانستم...
آيت الله العظمى مرعشى نجفى (ره) بارها مىفرمودند:
شبى توسلى پيدا كردم تا يكى از اولياى خدا را در خواب ببينم.
آن شب در عالم خواب، ديدم كه در زاويه مسجد كوفه نشستهام
و وجود مبارك مولا اميرالمؤمنين (ع) با جمعى حضور دارند. حضرت فرمودند:
شعراى اهل بيت را بياوريد. ديدم چند تن از شعراى عرب را آورند. فرمودند:
شعراى فارسى زبان را نيز بياوريد; آن گاه محتشم و چند تن از شعراى فارسى زبان آمدند.
فرمودند:
شهريار ما كجاست؟
شهريار آمد.
حضرت خطاب به شهريار فرمودند:
شعرت را بخوان؟ شهريار اين شعر را خواند:
علي اي هماي رحمت ، تو چه آيتي خدا را
كه به ماسوا فكندي همه ساية هما را
دل اگر خداشناسي همه در رُخ علي بين
به علي شناختم من بخدا قسم خدا را
به خدا كه در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علي گرفته باشد سرچشمة بقا را
مگر اي سحاب رحمت تو بباري اَرنَه دوزخ
به شرار قهر سوزد همه جان ماسوار را
بر و اي گداي مسكين درِ خانة علي زن
كه نگين پادشاهي دهد از كرم گدا را
بجز از علي كه گويد به پسر كه قابل من
چو اسير تُست اكنون به اسير كن مدارا
نه خدا توانمش خواند ، نه بشر توانمش گفت
متحيرم چه نامم شهِ ملك لافتي را
باميد آنكه شايد برسد بخاكپايت
چه پيامها سپردم همه سوز دل صبا را
چه زنم چو ناي هر دم زنواي شوق او دم
كه سان غيب خوشتر بنوازد اين نوا را
همه شب در اين اميدم كه نسيم صبحگاهي
به پيام آشنائي بنوازد اين گدا را
زنواي مرغ يا حق بشنو كه در دل شب
غم دل به دوست گفتن چه خوشست شهريارا
آيت الله العظمى مرعشى نجفى فرمودند:
وقتى شعر شهريار تمام شد، از خواب بيدار شدم.
چون من شهريار را نديده بودم، فرداى آن روز پرسيدم كه شهريار شاعر، كيست؟
گفتند: شاعرى است كه در تبريززندگى مىكند. گفتم:
از جانب من او را دعوت كنيد كه به قم نزد من بيايد. چند روز بعد شهريار آمد;
ديدم همان كسى است كه من او را در خواب در حضور حضرت امير (ع) ديدهام.
از او پرسيدم: اين شعر «على اى هماى رحمت» را كى ساختهاى؟
شهريار با حالت تعجب از من سؤال كرد كه شما از كجا خبر داريد
كه من اين شعر را ساختهام،
چون من نه اين شعر را به كسى دادهام و نه درباره آن با كسى صحبت كردهام.
مرحوم آيت الله العظمى مرعشى نجفى به شهريار مىفرمايند:
چند شب قبل من خواب ديدم كه در
مسجد كوفه هستم و حضرت اميرالمؤمنين(ع) تشريف دارند.
حضرت، شعراى اهل بيت را احضار فرمودند:
ابتدا شعراى عرب آمدند. سپس فرمودند:
شعراى فارسى زبان را بگوييد بياند. آنها نيز آمدند. بعد فرمودند:
شهريار ما كجاست؟ شهريار را بياوريد!
و شما هم آمديد. آن گاه حضرت فرمودند: شهريار شعرت را بخوان!
و شما شعرى كه مطلع آن را به ياد دارم، خوانديد.
شهريار فوق العاده منقلب مىشود و مىگويد:
من فلان شب اين شعر را ساختهام و همان طور كه قبلا
عرض كردم، تاكنون كسى را در جريان سرودن اين شعر قرار ندادهام.
آيت الله العظمى مرعشى نجفى (ره) فرمودند:
وقتى شهريار، تاريخ و ساعتسرودن شعر را گفت،
معلوم شد مقارن ساعتى كه شهريار آخرين مصرع شعر خود را تمام كرده،
من آن خواب را ديدهام.
ايشان چندين بار به دنبال نقل اين خواب فرمودند:
يقينا در سرودن اين غزل، به شهريار الهام شده كه
توانسته است چنين غزلى با اين مضامين عالى بسرايد.
البته خودش هم از فرزندان فاطمه زهرا (ع) است.
خوشا بر شهريار كه مورد توجه و عنايت جدش قرار گرفته است.
بلى، اين بزرگواران، خاندان كرم هستند
و همه ما در ذيل عنايات آنان به سر مىبريم.
بچه ها جون تا اطلاع ثانوی سایت ف ـ ا با پسوندir به جايcom باز مي شود.
عذر خواهي مي كنم خط به ميزان كافي خوانا نيست.
با تشكر از گروه ايران عشق
