اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت

 

رجب گذشت. شعبان هم رو به اتمام است و رمضان در راه است...

 

و تا رمضان ديگر يك سال راه است و شايد هم ديگر نباشم...

 

صادقانه بگويم : در كنار ذوق و اشتياق فراواني كه دارم، مي ترسم!

 

مثل بچه اي مي مانم كه به او يك ماه فرصت بهترين بازي ها را مي دهند؛

 

خوشحال است، اما؛ نگراني اش براي اتمام آن بيشتر!

 

اما من بيشتر مي ترسم. چون اگر از دست بدهم، چيزي از دست داده ام كه به قيمت عمرم تمام

 

شده است...

 

پس بارخدايا تو خود آگاه تريني بر منِ خطاكار...

 

ياريم كن دست پر از مهماني ات باز آيم كه تقدير خود را در اين ماه مي بينم

 

و همچنين كوچكي و ضعف خود را در بهترين استفاده از آن!

 

تو بزرگي كن و سكان دارِ دلِ مشتاق اما ضعيفم باش كه سربلند بيرون بيايم

 

و حرکتم به سوی تو حرکت عاشقی باشد که نظاره گر معشوق است... به همان اندازه مشتاق...

 

فرازهايي از مناجات شعبانيه را آورده ام تا اين چند روز باقي مانده را از زيبايي بي حد و نهايتش لذت

 

ببريم...

 

 

 ...اِلهى قَدْ جُرْتُ عَلى نَفْسى فِى النَّظَرِ لَها فَلَهَا الْوَيْلُ اِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَها...

 

خدايا من بر خويشتن ستم كردم در آن توجهى كه بدان كردم پس واى بر او اگر نيامرزيش

 

...اِلهى جُودُكَ بَسَطَ اََمَلى وَ عَفْوُكَ اَفْضَلُ مِنْ عَمَلى...

 

خدايا جود و بخششت آرزويم را گستاخ كرده و گذشت تو برتر است از عمل من

 

...اِلهى ما اَظُنُّكَ تَرُدُّنى فى حاجَةٍ قَدْ اَفْنَيْتُ عُمْرى فى طَلَبِها مِنْكَ...

 

خدايا گمان ندارم كه مرا بازگردانى در مورد حاجتى كه عمر خويش را در خواستن آن از تو سپرى كردم

 

...اِلهى إنَّ مَنْ تَعَرَّفَ بِكَ غَيْرُ مَجْهُولٍ وَ مَنْ لاذَ بِكَ غَيْرُ مَخْذُولٍ وَ مَنْ اَقْبَلْتَ عَلَيْهِ غَيْرُ مَمْلُوكٍ...

 

خدايا كسى كه بوسيله تو شناخته شد گمنام نيست و كسى كه به تو پناهنده شد خوار نيست و

 

كسى كه تو بسويش رو كنى بنده ديگرى نخواهد بود

 

اِلهى هَبْ لى كَمالَ الاِنْقِطاعِ اِلَيْكَ وَاَنِرْ اَبْصارَ قُلُوبِنا بِضِياَّءِ نَظَرِها

 

خدايا بريدن كاملى از خلق بسوى خود به من عنايت كن و ديده هاى دلمان را به نور توجهشان

 

اِلَيْكَ حَتّى تَخْرِقَ اَبْصارُ الْقُلوُبِ حُجُبَ النُّورِ فَتَصِلَ اِلى مَعْدِنِ

 

به سوى خود روشن گردان تا ديده هاى دل پرده هاى نور را پاره كند و به مخزن اصلى

 

الْعَظَمَةِ وَ تَصيرَ اَرْواحُنا مُعَلَّقَةً بِعِزِّ قُدْسِكَ...

 

بزرگى و عظمت برسد و ارواح ما آويخته به عزت مقدست گردد

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 16:4  توسط سارا  | 

 

دوره ي نوجواني را مرور مي كردم - كه سخت اعتقاد دارم هرچه در حال و آينده است

 

 اساسش همين دوره ي نوجواني است-  از ميان اين خاطرات به كلاس انشا برخوردم

 

و خانم رجايي! كه هربار موضوعي براي انشا مي گفتند و من چه دوست داشتم

 

غور كردن در اين موضوعات را... و يكي از اين موضوعات "پنجره" بود!

 

كه انشايم را برايتان در اينجا آورده ام :

 

 

شيشه اي ام بي رنگ      معبر پرتوي نور

 

      تخته اي اين طرف و     كفتري در آن دور

 

 

مي شوم سد كلاس         برِ باد و باران

 

      يا كه گردم مدخل         بر نسيم و وز آن

 

 

ناظرم بر پايين          همچنين در جنبم

 

      كه چه ها مي گذرد       هر دقيقه هر دم

 

 

يا كه درس مشكل و سخت   يك نفر خيره به من

 

      يا كه در اوج سكوت      دو نفر غرق سخن

 

 

يا كه در آن پايين      مي دوند بس خوشحال

 

      يا كه شخصي در فكر    گم شود زير دو بال

 

 

مي شوم گاه غمين       گاه گاهي تنها

 

     مي رسد يك همدم      مي برد غمها را

 

 

نظرش بر پايين          گرچه جاي دگر است

 

    هرچه باشد من را        لحظه اي چون شكر است  

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 19:19  توسط سارا  | 

گفتم شاید دلتون برای میلاد تنگ شده باشه   

این عکس مال بهاره و با کمی تاخیر براتون گذاشتم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 9:24  توسط سارا  | 

 

عصري داشتم فکر مي کردم

 

ديدم تونستم بعضي وقتها اثرگذار باشم

 

اما

 

اين اثرگذاري دست من نبوده، بسته به حالم بوده...

 

که خوش بودن حال يه چيزي نيست که هميشه دست آدم باشه

 

براي همين طبق يه برنامه اي نتونستم اثرگذار باشم

 

که بخواد سير صعودي داشته باشد

 

شما هم اين حال رو تجربه کرده ايد؟

 

در اين مورد چگونه عمل مي کنيد؟

 
+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 23:29  توسط سارا  | 

 

همه چيزرا به خدا وا گزاريد همين وا گذاشتن با عث حل آنها مي شوند

مشکلات را رها کنيد و فقط به خدا توکل کنيد.

 

 

  

                                     

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم شهریور 1386ساعت 19:4  توسط سارا  | 

 

                    گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم

                   چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 14:31  توسط سارا  | 

 

 

نردبان اين جهان ما و مني است

                                      عاقبت اين نردبان بشكستني است . . .

 

 


 

 

دقايق مي گذرند و من همچنان مبهوت چه كردن هايم . . .

 

در اين دنياي همه جوره، با آدم هاي همه جوره، من گيج و سر در گم مانده ام كه

 

 متعلق به كدامين دسته ام . . . و شايد هم براي خود پديده اي تك باشم . . .

 

اگر اين لحظه ها اين چونين ارزشمند است،

 

 پس ما چرا همين طور چرخ مي خوريم و دستمان را،

 

 سرمان را، دلمان را بند آني مي گنيم كه نردبان ما ومني است و عاقبت بشكستني ست . . .

 

تا براي مدتي درد دلمان را ساكت كنيم . . .

 

دوباره به خود بياييم و ببينيم به راستي چه كاره ايم

 

و هدف از آفرينش ما آيا به راستي چندي سرگرداني، چندي ما و مني،

 

 و چندي خدا دوستي و خداپرستي ست . . . آيا اين ما را به جايي مي رساند. . .

 

دغدغه مان چيست . . . آن كه هر روز فكر ما را به خود مشغول مي دارد چيست . . .

 

شايد اگر كمي بيشتر به حساسيت مسئله پي ببريم بيشتر به آن بينديشيم

 

 و درد بي درديمان را تسكين بدهيم . . .

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 17:0  توسط سارا  |