
تا حالا شده براتون پيش بياد يه "اندرز"ي رو بارها وبارها شنيده باشيد
اما خيلي بي تفاوت از كنارش رد شده باشيد و احساس كرده باشيد
خوب معلومه انجام كاري فرضا خوبه، حالا كه چي!!
اما نمي دونم چي مي شه همون "اندرز" رو يك مرتبه يك كسي بهتون مي گه
كه انگار مي شه براتون كليد درهاي بسته!
"نديدن بديهاي اونايي كه دوستشون داري" هم براي من اندرزي بود كه
هميشه خيلي ساده از كنارش مي گذشتم. اما! اين بار باباي نازنينم نمي دونم
چه سحري تو كلامشون بود (يا من در چه حالي بودم كه به اين اندرز نياز داشتم) كه
انگار جرقه اي بود كه دل منو روشن كرد!
آدما در حال زندگيشون امكان نداره روابطشون با نزديكانشون
"كاملا" و هميشه عالي باشه. اما!
مي شه كاري صورت بگيره كه تو دوست نداري اما به حرمت عزيز بودن اون طرف
تو دلت بديشو نبيني... نه اينكه بذاري تو دلت تبديل به كينه بشه بلكه اصلا بدي رو نبيني
فقط خوبيشو ببيني... احساس مي كني روحت منبسط شده...
احساس مي كني از گير كردن تو بديها خلاص مي شي...
و از همه مهم تر اينكه دلت آزاده و بديهاي ديگران نمي تونه
اونو در بند تحليل اون بدي بكشونه!
مگه ما خودمون كم بدي داريم؟...
اگه همون نزديكان هم بخوان رو بدي هاي ما ذره بين بذارن كه بيچاره ايم، نه؟!

سلام، سلامي به گرمي سفره هاي افطار كه اي كاش آخرين ماه رمضونمون نبوده باشه...
اين روزهاي ماه رمضون به همراه تمام صفا و سبكيش، سريالي داشت به نام : ميوه ممنوعه!
كي اين سريال رو ساخته بود؟ - حسن فتحي!
سريال قبلي حسن فتحي چي بود و مال كِي بود؟ - شب دهم! و مال عاشورا بود!
موضوع شب دهم چي بود؟
- پسري بود لات و الوات، بي فكر و خوش بود به فكري... دختري ديد
زيبارو و نفهميديم چه ديد در اين دختر كه يك نه صد دل عاشق شد!
هركاري كرد براي اين دختر؛ هر كاري!
اما زماني كه دل دختر رو نشوند تو سفره ي دل خودش؛ ديگه جمال دختر رو نديد،
صدايي شنيد كه تو دلش خوند : "هل من ناصر ينصرني؟"
و هيچ نديد غير از عشق حسين... پريد و از انظار دور شد...
ذوب شد در عشق حسيني...
حالا بياييم سر ميوه ممنوعه! اين يكي موضوعش چي بود؟
- پيرمردي با 70 سال عبادت و آبرو، دل داده به دختري خوش خط و خال...
اما ثمره ي اين عشق چه بود؟ - يك كلام و ختم كلام :
شكستن غرور، ريختن آبروي ساختگي!...
شايد عوام الناس بگن : اين هم شد رسمش؟!
زن و زندگي و بچه رو ول كني بري دنبال به اصطلاح عشق جواني و
تازه ادعا هم بكني كه داري كار درستي مي كني؟!! نه... نه... بدآموزي
داره!.. نه!...
اما اي دل غافل كه انگار مطلب رو نگرفتن اين عوام الناس...!
مگه اين پيرمرد 70 ساله دختر خوش خط و خال به عمرش نديده بود؟!
مگه اين عابد زاهد نا آشنا بود به حدود الهي؟!
چرا... چرا هم دختر خوش خط و خال زياد ديده بود و هم
حدود الهي رو بهتر از هركسي مي شناخت، انقدر مي شناخت و انقدر عمل كرده بود
كه تونسته بود ازش يه كوه آبرو و احترام بسازه...
اما حرف، اين حرفها نيست...
عشق اين دختر تلنگري بود تا پيدا كنه گمشده اش را...
تا عاشق بشه از اون عشقهايي كه اين دختر توش وسيله بود...
چرا كه تعبد حضرت حق بدون عشق يك سري عمليات محضه
و زماني كه پاش بيفته بد مي لغزه عابدي كه عمريست عبادت كرده...
و اما عشق!... پاش كه بيفته عاشق رو نه تنها روسياه نمي كنه بلكه
با خودش مي بره و تو حرارت معشوق ذوبش مي كنه،
تا اونجا كه چشمان نامحرم ياراي ديدن اون رو نداشته باشه...
اگر حتي سر سوزني از اين عشق رو لمس كرده باشيد،
خوب متوجه مي شيد چي ميگم!...
اين سريال رو گذاشتن تا دل حسن فتحي با دلاي ما حرف بزنه!
شايد كه ما زودتر از 70 سال از خوب كهنه پاشيم و قيد تمام تقيدات رو بزنيم و
آزاده زندگي كنيم... :
نترس اگر دل تو از خواب كهنه پاشه
شايد خدا قصه تو از نو نوشته باشه
از نو نوشته باشه...
س.ح 86.7.22
