تبليغاتX
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
 

بچه ها جون این تصویر یه سیم رو دیواره!!!

درست مثل من می مونه! اگه گفتید چرا؟!

چون هر دومون ممکنه به نظر صاف و صوف برسیم اما

تو نور معلوم می شه چقدر کج و کوله ایم!!!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 8:23 توسط سارا |

 

يه فرشته ي كوچولو مدت كوتاهي رو پيشِ ما بود.

 

اما انگار فرشته ها حتي براي مدتِ كوتاه هم كه باشن

 

آدم رو به حضورشون انقدر بد عادت مي كنن كه جاي خاليشون...

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 6:21 توسط سارا |

 

 

 

اگه گفتید تو این عکس :

۱. کدوم خوابه

۲. کدوم بیداره

۳. کدوم خوشحاله

۴. کدوم ناراحته

۵. کدوم هیجان زده ست

۶. کدوم وحشتزده ست

 

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 21:16 توسط سارا |

 

به سمت آسانسور دويدي. آخر او در آسانسور گير افتاده بود.

 

 

آمده بود برود، كه برق رفته بود

 

 

و حالا تو بودي كه تمام پله ها را پايين دويدي تا بتواني كسي را بيابي

 

 

كه او را در آورد.

 

 

خبر داشتي كه چقدر ديرش شده است.

 

 

نگهبان را آوردي. سرايدار آمد. با تاسيسات تماس گرفتند، و قرار شد خودش را

 

 

برساند.

 

 

دوباره پله ها را بالا دويدي تا طبقه ي چهارم كه او گير كرده بود.

 

 

به او گفتي : نگران نباش، الانست كه تاسيسات برسد!

 

 

و در دلت شور و نگرانيِ دير شدن برنامه ي او بود . . .

 

 

تاسيسات هنوز نيامده بود. تو، نگهبان و سرايدار كنار در ايستاده بوديد. و آن دو،

 

 

تو را دلداري مي دادند كه طوري نيست، الان است كه برسند...

 

 

در همين حال و هوا بودي كه برق آمد! و آسانسور راه افتاد. به همكف كه رسيد،

 

 

درش باز شد و او بيرون آمد!

 

 

 اما جلوي جمع؛ جمعي كه حالا تاسيساتي هم به آن اضافه شده بود،

 

 

رويش نشد لبخندي نثارت كند و رفت. و تو برگشتي.

 

 

من مانده بودم اين همه ولوله ات از براي چه بود؟...

 

 

تو كه آخر نتوانسته بودي كاري برايش انجام دهي و برق آمده بود...؟...

 

 

اما انگار برق نوشته اي در قلبت نظر مرا به خود جلب كرد كه نوشته بود :

 

 

              اي عشق همه بهانه از توست

 

 

                                                من خامشم اين ترانه از توست

 

 

تو كاري نكرده بودي

 

 

اما چه كاري از اين بزرگتر كه وجودت را به پاي محبوبت ريخته بودي...

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 12:12 توسط سارا |

 

             پروردگارا

                  توفيق شناخت امامانمان را، به گونه اي به ما عطا كن،

                  كه بتوانيم از چشمه ي فضلشان

                                                دلهاي تشنه مان را سيراب گردانيم...

 

 

  

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:16 توسط سارا |

 

 

چشم بر هم مي گذارم و فرض مي كنم زمان براي لحظه اي متوقف شده است

 

 

و از اين پرانتزي كه بدون برنامه در زمان باز شده است به وجد مي آيم!

 

 

...آنقدر مي دوم تا بار تمام بايدها و نبايدهايي كه خودم و ديگران براي خودم

 

 

و ديگران گذاشته ايم، از دوشم بريزد...

 

 

در اين بي وزني، عشق از ياد رفته ام به سراغم مي آيد و مرا ديوانه ي خود مي كند..

 

 

 

آنقدر عظيم است كه براي مصاحبتش، تنها ياراي اشك ريختن دارم..

 

 

با او نجوا مي كنم و از زيبايي ستارگان آسمان كوير و از رمز خلقت موجودات

 

 

و تمام سوالاتي كه مدت ها مرا به خود مشغول داشته بود، سفره ي دل باز مي كنم :

 

 

مي پرسم : كجا بودي؟  گلايه مي كنم :

 

 

من نادانم، من ناتوانم، تو كه دانا و تواناي مطلقي كجا

 

 

بودي؟ برايش تعريف مي كنم كه گم شده بودم و همه جا تاريك بود

 

 

و من نمي دانستم از كدام سمت بايد برگردم و چقدر سخت بود...

 

 

برايش مي گويم كه چقدر دور شده بودم

 

 

برايش مي گويم كه سخت ترين لحظات از يادش نبرده بودم و به اميدش

 

 

سياهي ها را كنار زده بودم

 

برايش گفتم در قوطي تاريكي كه همه در گوشه اي از آن،

 

 

خود را به كاري مشغول كرده بودند،

 

 

منِ حيران، تنها ياد تو بودم و از همه نشان تو مي گرفتم...

 

 

و گفتم اگر باور نمي كني به قلب سوخته ام نگاه كن كه

 

 

نشان از اين همه سرگردانيِ براي توست...

 

 

و او

 

 

بوسه اي بر گونه ام كاشت.

 

 

و مرا به خاطر گلايه هايم بخشود. و به من فانوسي داد تا در تاريكي راه

 

 

را گم نكنم و به من سلام كرد و بدرقه ام نمود...

 

 

سر از كاغذ برداشتم

 

 

برگشته بودم

 

 

قوطي همان قوطي بود

 

 

با اين تفاوت كه من با فانوسي سياهي را از آن گرفته بودم

 

 

و همه حيران، به من نظاره مي كردند......

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 10:56 توسط سارا |

 

 

می ایستید و اندیشه می کنید سپس قدم برمی دارید؟

 

                                  یا

 

پیش می روید تا ساکن نمانید و در مسیر به جایی دست یابید؟

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 21:8 توسط سارا |

 

تنها مانده بودم. دلم گرفته بود. با هيچ كس حرف نزده بودم.

 

 

اگر كلمه اي از لبانم خارج مي شد، تن صدا برايم غريب مي بود.

 

 

شايد حتي يك پيام، يا يك زنگ دل گرفتگي ام را برطرف مي كرد.

 

 

هم موبايل دم دستم بود، هم تلفن. تنها چيزي كه كم بود يك ارتباط ساده بود

 

 

تا مرا از اين حصار غم بيرون بياورد. اما نمي دانم چه رمزي بود كه هيچكس،

 

 

اين سكوت را نمي شكست!

 

 

به اوج دل گرفتگي ام رسيده بودم. جايي كه فقط دلم مي خواست

 

 

كسي را فرياد بزنم و خود را به آغوشش بيندازم؛

 

 

كه خاطرش بر من گذر كرد و در يك چشم بر هم زدن تمام آن غم مبدل به حزن

 

 

عاشقانه اي شد كه در آن نگاه؛ كسي بي نيازت مي كرد؛ از زمين و زمان!

 

 

آن زمان بود كه فهميدم، چرا هيچكس پيام نفرستاد و چرا كسي زنگ نزد!...

 

 

 

 

                                         مرو اي دوست

 

                                                        مرو اي دوست

 

                       مرو از دست من اي يار

 

                                   كه منم زنده به بوي تو؛ به گل روي تو...

 

                            تو نباشي

 

                                        چه اميدي به دل خسته ي من

 

                            تو كه خاموشي     بي تو به شام و سحر چه كنم

 

                                                            با غم تو!...

 

 

 


 پ . ن : حدس می زدم اینطور بشه. برای همین شک داشتم این قطعه رو تو وب بذارم یا نه!

           این جور قطعات کمی شک برانگیز است اما به نظر من آنقدر می ارزید که قطعیت بر شک غالب شد

           و من متن را در وب گذاشتم. شکر خدا از الطاف دوستان و آشنایان گل و مهربونی که دارم

           ذره ای غم تنهایی به دل نمی مونه. بلکه هدف من از قرار دادن این نوشته

           انتقال لذت بوسه ی الهی بر قلبهایمان است که خیلی اوقات از ثقل زمان خسته می شوند، همین!

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 19:35 توسط سارا |

 
Image and video hosting by TinyPic