تا حالا وسط شهر مرغ دریایی ندیده بودم....

اما این بار وقتی باران آمد...
تورقی بر نهج البلاغه می کردم... این چند جملات قصار بدجوری سحرانگیز بودن، و حالا اینجا آوردم تا شما هم لذت ببرید...
" دلها را هواییست و روی آوردنی و پشت کردنی، پس دلها را آنگاه به کار گیرید که خواهان است و روی در کار، چه دل اگر به ناخواه به کاری وادار شود، کور گردد."
حکمت ۱۹۳
" به سخنی که از دهان کسی برآید، گمان بد بردنت نشاید، چند که توانی آن را به نیک برگردانی."
حکمت ۳۶۰
"آنکه پی چاره های گوناگون تازد، چاره جویی کار او را نسازد."
حکمت ۴۰۳
"آمیزگاری با مردمان، ایمنیست از گزند آنان."
حکمت ۴۰۱
"خدای سبحان را از فسخ شدن تصمیمها و گشوده شدن گره ها شناختم."
نغمه ی عزیزم!
سپاسگزارم از توجهت و حیرانم از این همه گل بودن دلت برای من! چرا می گویم گل؟ چراکه بیشتر آدمها دلهاشون غنچه ست و آدم نمی تونه اون عمق رو ببینه، اما دل تو برای من چون گلی شکفته ست که همه چیزش برای من نمایان است انگار چیزی برای گفتن و حتی نگاه نمانده باشد...
نغمه ی عزیز، من دلم می خواست این سوال که از نظر من خیلی مهمه، هممونو، همه ی دوستان این کلبه ی درویشی رو ببره به یه جایی که ابرهای "پاسخ" آماده برای باریدن باشند... و تو چه زیبا این بار ما را در خانه ای مهمان کردی که سقف نداشت و بارانت به جانمان طراوت داد، کاش بقیه ی دوستان هم عقاید خود را با تفصیل بیشتر بگویند تا نه تنها من حیران، بلکه بقیه هم از عقیده هایی که هرکدام سالها رویشان فکر شده است استفاده ببرند...
در مورد وبلاگ مریم هم باز برایم این همه یک دلی جالب است که وقتی خوندم نمی دونستم زیباتر از این هم می شد نوشت و می شد انتخاب نمود (اگه به نظرات مریم نگاه کرده باشی اون همه حیرتم معلومه
و نوشته های عرفان نظرآهاری...!)
و اما در پاسخ:
نمی دونم چرا راه بین شک و یقین انقدر زیاده... شاید برای همینه که یقین انقدر ارزشمنده!... و شاید آدمی که در شکه می ارزه چون به چیز اشتباهی مطمئن نیست... اما باید نهایت این شک یقین باشه و راه فهمیدن نزدیک شدن به یقین درست حرارتیه که هرلحظه تو وجود آدم بیشتر می شه! ...و چیزی که تازگیا فهمیدم و همه عمرم بهش بسته ست اینه که "وظیفه ی ما به دست آوردن نیست بلکه طلبی خالصانه ست!" اون وقت اونه که می ده به ما چیزیو که ما اگه می خواستیم خودمون به دستش بیاریم همه عمرمون فقط سر یکیش می رفت... آدما این روزا تو اثبات بودن حتی به خودشون حسابی درگیرن، در حالیکه هرکه فارق تر داراتر...
یادمه بچه بودم از همه بیشتر خوشحال بودم ، هروقت گیری پیدا می کردم می گفتم خدا و اونوقت بود که همه چی داشتم اصلا انگار هیچی قادر به گیر انداختنم نباشه!... اما هرچی بزرگتر شدم بیشتر خواستم خودی نشون بدم و هرچی بیشتر تلاش کردم بیشتر کنف شدم، حتی پیش خودم... و حالا انگار دارم از بچگیا درس می گیرم.. تو خط خودش باش همه چی ردیفه، ردیفه ردیف!
آنجایی که قطرات باران بر پوستتان طراوت بکارد...
یه بنده خدایی امروز می گفت، بچه ها باید ادامه تحصیل بدن، تا مدرکی بر تواناییهاشون در دستشون باشه.
و این حرف می تونست اون احساس درونی منو که پاسخ مثبت به این حرف می ده زنده بکنه!
اینکه تو درس ، تو نشون دادن بلد بودن سخت ترین چیزها، بترکونی!!
اما یک سخن و بالاتر از سخن( که نمی دونم اسمش رو چی می شه گذاشت) بالای این سخن هست ،
که انگار در جامعه رنگ و بویی نداره، حتی برای خود من! (طوری که بتونه منو کامل از بله گفتن به منتها
الیه نمایاندن تواناییها و هوش بالا و پیچیده بکنه و خودش افسار دلم رو به دست بگیره!)
و اون از نوع همون آینده نگری اون بنده ی خدایی هست که می گفتم.
ایشون می گفت: "۲۰ سال بعد نگاه می کنی، می بینی اگه ادامه تحصیل داده بودی چه جایگاه بهتری
داشتی!"
و این یکی می گه : "به پایان عمر نگاه کن! آیا اون مغز پیچیده، اون تاپ بودن علمی، اون اختراعات و
اکتشافات بی مانند،... اون موقع هم به قوت خودش باقیه؟!! اگه نه... مگر غیر از بیهودگی ست انرژی را
صرفا صرف این قسم مسیرها کردن!!"
اما انگار رنگ این گونه تفاخرات انسان فریب از دل من هم دست بردار نیست!...
و هنوز این سوال به شکلهای مختلف می آید و می رود : آِیا به راستی این همه عالم بودن، دانشمند
بودن، مغز پیچیده داشتن هم نعمتی از نعمات دنیاست که با آن قرار است انسان آزمایش پس بدهد،
مثل تمام جاه و مقامی که برخی دیگر را می رباید، این هم وسیله ایست برای آزمایش، البته برای
انسانهایی قرار داده شده است که فرهیخته ترند؟!!...
آیا به راستی دانشمندی که مدارج علمی بالایی را طی کرده است و مغزش به سخت ترین فرمولهای
جهان و کهکشان و ... می کشد، از دختر ساده ای که دلش را پاکیزه و پر عشق نگه داشته است، می
تواند پایین تر باشد؟!... چطور باید باور کرد؟!...

