تبليغاتX
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
 

عشق بود، حسرت عقل را داشتم. عقل آمد، عشق رفت، حسرت عشق را دارم. اما این بار از دستش نخواهم داد...

 

 

در حسینیه ی شیراز حادثه ای عظیم به وقوع پیوست...

پارسال مردی به همراه عروسش به خانه ی بخت می رفتند.

میان راه اذان دادند.

مرد ماشین را کنار زد و به نماز ایستاد.

امروز آن مرد سر تا پایش در این حادثه سوخته است.

چه می توانم بگویم که از هرم آتش عشق هم می هراسم، چه رسد به خود آتش عشق...

 

 

این همه تلاش می کنم، وقت می گذارم، برنامه می چینم تا درس بخوانم، فعالیت کنم، کارهای بزرگ

انجام دهم، "برای خودم کسی بشوم"!

بعد می گویم خدا چرا از من آن نگاه عاشقانه را گرفته ای؟...

کاش می فهمیدم چقدر سوالم قدرنشناسانه است!

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 17:35 توسط سارا |

 

 دعایی که در ابتدای سال می خوام به درگاه خدا داشته باشم...

خداوندا در این سالی که نام آن را شکوفایی و نوآوری گذاشته اند من از تو موفقیت نمی خواهم بلکه آنچه می خواهم دلی بزرگ است که قوتش معرفت تو باشد...

چراکه هرچه بیشتر موفقیت های صوری بخواهم پایانی برای آن نخواهد بود و مرا سیراب نخواهد ساخت، اما دل بزرگ نه تنها هماره ناب ترین ها را می طلبد، موفقیت ها هم خودشان به سمت آن جاری می شوند... 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 10:13 توسط سارا |

 

در این روزهای آغازین سال همراه با زیبایی بی حد و حصر بهار مطالب بسیار زیبایی زینت بخش مغز کج و کوله ی من شد که نه تنها وجودم در زیبایی بهار به وجد آمد بلکه درونم هم در زیبایی این ناخنکها به دریای معرفت به رقص مستانه ای در آمد!

و اما ۲ مورد از اونها :

۱) ما آدما بعضی وقتا راجع به یه چیز فکر می کنیم همینه و لاغیر! و اصلا به ذهنمون نمی رسه که غیر از این هم می تونه باشه اما اونی که بتونه حقیقتی که فکر می کنه همینه رو وجه دیگه اش رو ببینه، نمی تونم توصیف کنم در چه دنیای وسیعی رو به خودش باز کرده!...

۲) چقدر زیبا می شه حسی چون "خواستن داشته های دیگران" و حتی نه به بدی حسادت، بلکه فقط خواستن آن برای خود را با سهیم شدن در خوشحالی دیگران به زیبایی "بی نیازی" تبدیل نمود!    و این از اون تبدیل هایی است که ما خودمون درش هیچ نقشی نداریم برای همین انقدر عجیب زیباست!

 خوشحال می شم شما هم از زیبایی ذهن های بهاریتان با ما در میان بگذارید!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 21:46 توسط سارا |

 

بابابزرگ خونه تنها مونده بود. همه برای عید رفته بودن مسافرت. بابابزرگ دلش شور خونه رو می زد.

کتاب می خوند که صدایی ازطبقه ی بالا شنید! رفت ببینه چه خبره. افغانیا تو خونه روبرویی مشغول بودن و بابا بزرگ میترسید کسی رفته باشه طبقه ی بالا. بابابزرگ رفت تا تو حموم طبقه ی بالا که خونه ی پسرش بود سرک  بکشه... که  در حموم بسته شد!

و اونجا بود که بابابزرگ دید حموم دستگیره نداره! ساعت 10:30 صبح روز دوم فروردین 87 بود.

 

 

بابابزرگ نگاهی به در انداخت. چارچوب در به سمت بیرون بود و در به هیچ عنوان با لگد باز نمی شد.

بابابزرگ تلفن رو با خودش تا طبقه ی بالا هم آورده بود اما داخل حموم دیگه نیاورده بود.

حالا بابابزرگ باید چی کار می کرد؟ اما بابابزرگ تسلیم نشده بود! سبد رو پر از رخت چرک کرد تا محکم بشه یه لگن روش بشکه ی آب روش تا خودشو بکشه بالا و به پنجره برسونه...

 

 

ساعت 17:00 (5 بعدازظهر) بود که ما همین طوری برای احوال پرسی با بابابزرگ تماس گرفتیم. بابابزرگ گوشیو برداشت...

و ما رفتیم خونه ی بابابزرگ ...

بله بابابزرگ بعد از هفت، هشت ساعت تلاش خودشو از تو پنجره ی حموم بیرون کشیده بود!

 

 

اون موقع بود که من از همیشه بیشتر به بابابزرگ قهرمانم افتخار کردم!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 9:45 توسط سارا |

 
Image and video hosting by TinyPic