تبليغاتX
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت
 

سلام

با کمی اشعار شل سیلوراستاینی چطورید؟

قالب : شل سیلوراستاینی

شاعر : رویا (خواهر سارا)

خواننده : دوستان گل اینترنتی

 

 

تنوع

 

چرا هميشه بايد اينجوري باشه؟چرا نمي شه دوره زمونه عوض شه

 

 و بشه کاراي ديگه کرد؟

 

چرا هميشه آب بايد مايع باشه؟، يا آفتاب گرم؟، يا يه تيکه يخ سرد؟

 

بيا بريم يه دنياي ديگه بسازيم تا توي اون،

 

يه آبشار نوشابه از دل خاک بياد بيرون.

 

اينجوري بهتره، تنوع ايجاد مي شه،

 

حتي ممکنه باعث کسب و کار بشه.

 

اگه بتونيم يخ هاي داغ بفروشيم،

 

هيشکي نمي تونه بگه کوشيم؟

 

چون تو سيل جمعيت آدمايي که امضا مي خوان،

 

براي بهتر ديده شدن روي يه دوشيم،

 

اونوقت ديگه نبايد کفش بپوشيم،

 

تا لباس اوني که رو دوششيم،

 

کثيف بشه و ما شرمنده بشيم.

 

اگه حاضري بيا بريم يه دنيا بسازيم که توش،

 

از گربه هاي کفش پوشيده تا سگ هاي کلاه پوش،

 

از اسباي پنج پا تا بزغاله هاي با روپوش،

 

جمع کنيم و بياريم بريزيم توش.

 

آخه ما از بي تنوعي مرديم بابا!

 

چون يکي نيست برسه به داد ماها،

 

مي ريم يه همچين دنيايي مي سازيم تا توي اون،

 

کيف کنيم و بتونيم بگيم آخ جون.

 

ولي يه مشکلي پيش مياد و اونم اينه که،

 

تنوع اين دنيا هم يه روزي مي پوکه.

 

و ما بايد بريم دنبال يه دنياي متنوع ديگه،

 

تا توي اون...

قرص بقا

 

يه رو رفتم تو بقالي،

 

يارو داد مي زد: بيا دارم چيزاي عالي.

 

از آب پرتقال تا کرکاي قالي.

 

بهش گفتم ببخشيد آقا،

 

شما دارين قرص بقا؟

 

نگاهي انداخت بهم چپ چپ ،

 

بعد زد روي ميزش: تپ تپ.

 

که آهاي شاگرد وراج،

 

اينقدر نده پاي تلفن باج،

 

بيا بده به اين آقا،

 

يه بسته قرص بقا.

 

بعد رو کرد به من و پرسيد:

 

اين قرصا رو واسه کي مي خواستيد؟

 

گفتم واسه خودم،

 

چون قرصاي قبليمو گم کردم،

 

آخه مي دونيد من بايد تا ابد زنده بمونم،

 

تا بتونم آخرشو بدونم.

 

که آخر دنيا چي مي شه؟ آيا واقعا خورشيد کوچيک مي شه؟

 

داشتم با اون يارو حرف مي زدم که شاگرده،

 

اومد و گفت که قرصا رو تموم کرده.

 

چون کساي ديگه اي بودن که به جاي من،

 

مي خواستن تا ابد زنده بمونن.

 

اونوقت من موندم و يه شخصيت ضايع.

 

از ضايعي داشتم آب مي شدم، يعني مايع.

 

که اي بابا به من نيومده تا ابد زنده بمونم،

 

من همين فردا مي ميرم ، خودم مي دونم.

 

چون بايد کارنامه مو براي بابام بخونم.

 

اونوقت بايد دودستي بچسبم به جونم،

 

که تا ابد که نه، تا هفته ي ديگه زنده بمونم.

 

آدامس بادکنکي

 

از يه مغازه تو همين نزديکي

 

خريدم يه آدامس بادکنکي

 

روش نوشته بود: "خطرناک؛

 

مخصوص آدماي چالاک،

 

که مي تونن تو موقعيت اظطراري،

 

خودشونو نجات بدن و بشن فراري"

 

اون موقع منظورشو نفهميدم

 

موقعيت اظطراري کجا بايد مي ديدم؟

 

برا همين شک نکردم و خريدمش زود

 

(راستش رو بخواين قيمتش خيلي گرون بود)

 

با خوشحالي رفتم پيش دوستم

 

تا بهش پز بدم با آدامسم

 

بهش گفتم ببين من چي خريدم

 

و آدامسم رو گذاشتم تو دهنم و جويدم.

 

و بعد از چندتا گاز زدن توي اون دميدم.

 

اون موقع بود که موقعيت اظطراري رو ديدم.

 

ولي ديگه خيلي دير شده بود؛ اينو بعدا فهميدم.

 

چون با دميدن توي اون آدامس

 

يکدفعه در اومدم به حالت بالانس

 

با اون بادکنک گنده ي جلو دهنم

 

ناگهان ديدم که دور از زمينم.

 

دوستم از ترسش فرار کرد

 

و قلب من پر شد از درد

 

چون تو اون ارتفاع صد چارکي

 

هيشکي نبود جز من و آدامس بادکنکي

 

برا همين دل رو زدم به دريا

 

سوزني درآوردم به تيزي نيش مالاريا

 

فرو کردمش توي بادکنک

 

و افتادم پايين با فرياد کمک

 

محکم خوردم به زمين جلوي مغازه

 

آقاهه اومد بيرون و گفت شانس آوردي پسر جون، تازه

 

تو اولين نفري هستي که سالم موندي؛

 

راستشو بگو، آدامس به اين جالبي کجا ديدي؟

 

مي خواي يه دونه ديگه بهت بدم؟

 

لازم نيست پول بدي، به عنوان کادو بهت مي دم.

 

منم که ديدم اوضاع چه شکليه

 

فرار کردم و گفتم اين چه آدميه؟

 

اون موقع بود که تصميم گرفتم

 

آدامس بادکنکي رو بذارم کنار، پس رفتم؛

 

 و يه آدامس معمولي گرفتم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:24 توسط سارا |

 

وجودم؛ ادامه ام؛ همه شده پاسخ جدی به این سوال!

اگر من مسلمانم؛ من به قدرت لایزال الهی تکیه کرده ام؛ چرا آنکه منظم است، آنکه موفق است، آنکه نتایج تلاشش را می بیند کس دیگریست؟!

مگر نه اینست که اسلام دستور دنیای ما هم هست؟ پس چرا آنکس که در این دنیا می تازد من مسلمان نیستم، دیگریست؟!

 

 

+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 13:45 توسط سارا |

 
Image and video hosting by TinyPic