تبليغاتX
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت - بابابزرگ قهرمان من!

 

بابابزرگ خونه تنها مونده بود. همه برای عید رفته بودن مسافرت. بابابزرگ دلش شور خونه رو می زد.

کتاب می خوند که صدایی ازطبقه ی بالا شنید! رفت ببینه چه خبره. افغانیا تو خونه روبرویی مشغول بودن و بابا بزرگ میترسید کسی رفته باشه طبقه ی بالا. بابابزرگ رفت تا تو حموم طبقه ی بالا که خونه ی پسرش بود سرک  بکشه... که  در حموم بسته شد!

و اونجا بود که بابابزرگ دید حموم دستگیره نداره! ساعت 10:30 صبح روز دوم فروردین 87 بود.

 

 

بابابزرگ نگاهی به در انداخت. چارچوب در به سمت بیرون بود و در به هیچ عنوان با لگد باز نمی شد.

بابابزرگ تلفن رو با خودش تا طبقه ی بالا هم آورده بود اما داخل حموم دیگه نیاورده بود.

حالا بابابزرگ باید چی کار می کرد؟ اما بابابزرگ تسلیم نشده بود! سبد رو پر از رخت چرک کرد تا محکم بشه یه لگن روش بشکه ی آب روش تا خودشو بکشه بالا و به پنجره برسونه...

 

 

ساعت 17:00 (5 بعدازظهر) بود که ما همین طوری برای احوال پرسی با بابابزرگ تماس گرفتیم. بابابزرگ گوشیو برداشت...

و ما رفتیم خونه ی بابابزرگ ...

بله بابابزرگ بعد از هفت، هشت ساعت تلاش خودشو از تو پنجره ی حموم بیرون کشیده بود!

 

 

اون موقع بود که من از همیشه بیشتر به بابابزرگ قهرمانم افتخار کردم!

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت 9:45 توسط سارا |

 
Image and video hosting by TinyPic