عشق بود، حسرت عقل را داشتم. عقل آمد، عشق رفت، حسرت عشق را دارم. اما این بار از دستش نخواهم داد...
![]()
در حسینیه ی شیراز حادثه ای عظیم به وقوع پیوست...
پارسال مردی به همراه عروسش به خانه ی بخت می رفتند.
میان راه اذان دادند.
مرد ماشین را کنار زد و به نماز ایستاد.
امروز آن مرد سر تا پایش در این حادثه سوخته است.
چه می توانم بگویم که از هرم آتش عشق هم می هراسم، چه رسد به خود آتش عشق...

این همه تلاش می کنم، وقت می گذارم، برنامه می چینم تا درس بخوانم، فعالیت کنم، کارهای بزرگ
انجام دهم، "برای خودم کسی بشوم"!
بعد می گویم خدا چرا از من آن نگاه عاشقانه را گرفته ای؟...
کاش می فهمیدم چقدر سوالم قدرنشناسانه است!

