تبليغاتX
اوقات خوش آن بود که با دوست به سر رفت - روزی روزگاری...
 

    روزی روزگاری دختری بود که تنها زندگی می کرد. تنهای تنها تو یه خونه که از همه جا دور بود و دختر، سکوت وجودش را فرا گرفته بود.

به آسمان نگاه می کرد، زیبا بود، اما زیبایی آسمان برایش کافی نبود. توی حیاط مورچه ها را تماشا می کرد، اما دیدن مورچه ها برایش کافی نبود.

در آن سکوت وجودش هیجانی را حس می کردکه برایش مبهم بود.

صبح که می شد، خورشید خانم نورش را بر دستان دخترک می انداخت و دستان دخترک گرم می شد و می اندیشید چرا این نور باید دست من را گرم کند؟

چرا از یک سوراخ کوچولو (چشمانش) می توانم دنیا را ببینم؟

و هزاران چرای دیگر...

روزها و شب ها به سراغش می آمد و دخترک را سکوت و سوال هایش احاطه کرده بودند...

دخترک وقتی در سکوتش فرو می رفت احساس می کردتنها نیست اما نمی دانست غیر خودش چه کسی را با خود دارد.

نه قبلی داشت، نه بعدی. دخترک تنها حال را به همراه داشت.

چیزی یاد نگرفته بود. تنها معلوماتش آنچه بود که به چشم می دید و با دست و پا لمس می کرد و ...

یک روز دخترک از همه ی چیزهای تکراری اطرافش خسته شد و تصمیم گرفت کمی آنطرفتر برود.

به راه افتاد.

کمی که رفت دوباره به خانه اش رسید! برایش عجیب بود! از سمت دیگر رفت و باز هم به خانه اش رسید!

آری! دخترک در یک کره ی کوچک زندگی می کردکه تنها او و خانه اش و طبیعت اطرفش در آن بودند و آسمانی که بالای سرش بود...

نمی دانست چه بر سرش آمده است؟ چه باید بکند؟!

باید چه کار می کرد؟

دیگر نتوانست، اشکش در آمد!

گریه کرد و گریه کرد... آخر دلش پر از غصه شده بود... از این هه تنهایی...

احساس می کرد هیچ چیز وجود ندارد که به خاطرش زندگی کند!...

آنقدر گریه کرد که دلش از هرچه غصه بود خالی شد و احساس کرد دلش گرم شده است...

اما این بار انگار آنکه را که غیر از خودش در وجودش احساس کرده بود، واضح تر می دید!

دلش خواست او را بغل کند!

ناگهان خود را در آغوش موجودی مهربان دید، که با دستانش اشکهای او را پاک می کرد و به گونه هایش بوسه می زد. از او پرسید : تو کی هستی؟

جواب داد : مادر!

دخترک تکرار کرد : مادر!

و در دلش شادی بی اندازه ای جوشید!

انگار باز هم آن کسی را که در وجودش بود واضح تر ی می دید...

دلش می خواست باز هم از او چیزی بخواهد! آخه بار قبل که خواسته بود، خیلی خوشحال شده بود!

پس باز هم خواست و خواست و خواست ...

به یکباره، کره ای بزرگ با انبوهی از آدمها، خانه ها، درختان، ستارگان و ... پدید آمدند!!

دخترک دیگر در یک کره ی کوچک تنها نبود! حالا دیگر همه چیز بود! همه چیز!

اما می دونید چی شده بود؟

بله، دخترک بدجوری به اونی که در دلش بود علاقه پیدا کرده بود!

اون یه مادر فرستاده بود تا اشکهای دخترک رو پاک کنه...

یه عالم آدم فرستاده بود تا اونو از تنهایی در بیاره...

یه کره ی بزرگ فرستاده بود تا جای کافی برای زندگی داشته باشه...

و هزاران هزار چیز دیگه...

اون از تو دل دخترک بهش نگاه کرده بود و همه چیز بهش داده بود... اما دخترک دیگه اون همه چیز رو نمی خواست، این بار دخترک از اونی که تو دلش بود خودش رو می خواست!

چون از همه مهربون تر بود و از همه بیشتر دوسش داشت، چون...، چون...، اما دخترک دیگه فکرش نمی رسید که چرا اونو می خواد، اینو می دونست که فقط فقط اونو می خواد!

اون وقت بود که دختر قصه ی ما دو تا بال قشنگ مثل پروانه ها در آورد و پر کشید تو آسمونا...

همه ی اونایی که روی کره زندگی می کردن نفهمیدن چی شد که به وجود اومدن اما دخترک از اون بالا، تو بغل مهربون ترینش، شب و روز، کره و آدماشو نگاه می کرد...

و هر از گاهی که یه آدم تو سکوتش، تو تنهاییش، با دلی پر از غصه به آسمون نگاه می کرد، دخترک براش یه چشمک می زد

و اون آدم نگاهش تو نگاه دخترک می افتاد و همه ی غصه هاش تموم می شد...

 

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 16:25 توسط سارا |

 
Image and video hosting by TinyPic